رضا قليخان هدايت
1451
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكى خيمه زد بر سر از دود قار * سيه شد جهان چشمها گشت تار چو بگذشت شب روز نزديك شد * جهانجوى را چشم تاريك شد همه پهلوانان ايران سپاه * نه خورشيد ديدند روشن نه ماه سپهبد چنين گفت چون ديد رنج * كه دستور بيدار بهتر ز گنج خبر چون بنزديك دستان رسيد * بگفت آنچه دانست و گفت و شنيد برستم چنين گفت دستان سام * كه شمشير كوته شد اندر نيام برت را به ببر بيان سخت كن * سر از خواب و انديشه پردخت كن تو گر جنگ دريا كنى خون شود * وز آواز تو كوه هامون شود بپوشيد ببر و برآورد يال * برو آفرين خواند بسيار زال دوروزه به يكروزه بگذاشتى * شب تيره را روز پنداشتى تنش چون خورش جست و آمد بشور * يكى دشت پيش آمدش پر ز گور كمند كيانى درافكند شير * بحلقه درآورد گور دلير ز پيكان تير آتشى برفروخت * برو خار و خاشاك يكسر بسوخت ازآنپس كه بىهوش و بىجانش كرد * بر آن آتش تيز بريانش كرد چو خورشيد برزد سر از پشت كوه * جهان را بيفزود فر و شكوه بزين اندر آورد گرز نيا * همىرفت يكدل پر از كيميا بارژنگ سالار بنهاد روى * چو آمد بر لشكر جنگجوى چنان بانگ زد در ميان گروه * تو گفتى كه بدريد دريا و كوه برون رفت از خيمه ارژنگ ديو * چو آمد بگوشش بدانسان غريو چو رستم بديدش برانگيخت اسب * بيامد بر او چو آذرگشسب برو گوش بگرفت و پايش دلير * سر از تن بكندش بكردار شير چو آمد به شهر اندرون تاجبخش * خروشى برآورد چون رعد رخش بايرانيان گفت پس شهريار * كه بر ما سرآمد بد روزگار خروشيدن رخشم آمد به گوش * دلوجان من تازه شد زان خروش گرفتش در آغوش كاووس شاه * ز زالش بپرسيد و از رنج راه